تبلیغات
سفی


سفی

لبم می‌خواهد از خودش لب بگیرد
و دستم دوست دارد دوستش را دو دستی بغل کند
به من چه که دنیا اجازه می‌خواهد
مادرم همیشه یک در بود که وقتی نمی‌خواستم باز شد
گذاشتند که گذشتم
به تنهاییم که رسیدم ترسیدم
تا اجازه گرفتم اجازه دادن کتک خورد
پریدم روی عزیز و خجالت وقتی مُرد
که به تنهاییم بَرخورد و با دوستی که در دردِ دیگری دست داشت دوست شد
توی حقیقت چنان دست برد
که وقتی مُرد دروغ بود!

تف تف تف اه

نوشته شده در پنجشنبه 19 اردیبهشت 1392 ساعت 01:44 ب.ظ توسط آرمان نظرات | |
نشد ما ی بار این فندک رو بخوایم و فرار نکنه، باید دوربین دید در شب بندازم پیداش کنم تو این تاریکی
قوطی کبریتی که در نزدیکیم بود این خیانت ِ فندک رو خنثی کرد و با روشن شدن سیگار تونستیم بر شب فائق بیایم
همه فندکای عالم رو باس مثل فندکای دکه ها به پاشون زنجیر بست تا فرار نکنن. کونیای 2 دره باز.
البته زیرسیگاریا هم میخوان فرار کننا، ولی مثل این پیرزنای چاق میمونن که نمی تونن راه برن

نوشته شده در چهارشنبه 18 اردیبهشت 1392 ساعت 02:29 ق.ظ توسط آرمان نظرات | |
باز هم گم شدن بین نت های بی انتها...

بدون تو اما به یاد تو...

گیتار بهانه ای برای کشیدن سیگار

و سیگار بهانه ای برای زدن گیتار.


من . سیگار . گیتار ...

سه یار جدا نشدنی.

راستی هنوز سیگار رو ترک نکردم

فقط در جیب پشتم پنهان شده...



نوشته شده در پنجشنبه 12 اردیبهشت 1392 ساعت 05:45 ب.ظ توسط آرمان نظرات | |
"حس می‌کنم تمام زندگی‌‌ام را توپ بازی در دست جنده‌ها و مادرقحبه‌ها بوده‌ام.
 دیگر نه تنها هیچ‌گونه حس همدردی برای این موجودات ندارم
 بلکه حس می‌کنم که با آن‌ها کوچک‌ترین سنخیت و جنسیت هم نمی‌توانم داشته باشم..."

نوشته شده در سه شنبه 10 اردیبهشت 1392 ساعت 07:57 ب.ظ توسط آرمان نظرات | |

فاحشه ها از تخت بیزارن
از قرصهای ِ ضد ِ بارداری

از تنکبودی های نزدیکی
از عشوه های ِ تلخ ُ اجباری

از ناله های ِ هر شب ِ تخت ُ
از رُژ های ِ تیر و ُ قرمز

از مَردی که وقتی؛ ارضا شد
راحت بهش میگه خداحافظ.....

نوشته شده در دوشنبه 9 اردیبهشت 1392 ساعت 12:47 ق.ظ توسط آرمان نظرات | |
نـــوش می کنم

سیـــگار...

ودکـــا...

و تلخــی رفتنت را...

جهـنم را شـش دانگ می خـرم......!



نوشته شده در یکشنبه 8 اردیبهشت 1392 ساعت 08:06 ب.ظ توسط آرمان نظرات | |
دلـم . . .
دلـکـم . . .
یادت به خـیر . . .
امـشـب بـد هواتو کردم !
هـر جا که هستی . . .
پـیـش هــر کـسـی کـه هـسـتی . . .

شبت به خیر . . . !

نوشته شده در یکشنبه 8 اردیبهشت 1392 ساعت 03:15 ق.ظ توسط آرمان نظرات | |

نوشته شده در سه شنبه 3 اردیبهشت 1392 ساعت 05:50 ب.ظ توسط آرمان نظرات | |

مکان: کافه ای پر از دود... تلخ... مشکی...

من: سیگار چی میکشی؟؟؟

سایه: مشکی...

دود... دووود... دوووووود...

زمان: سال ها بعد تر...

حالا... من و سایه ـم سیگار پشت سیگار...

سایه ـم رو به من: سیگار چی میکشی؟؟؟

من: مشکی...

فندک مشکی رو بر میدارم...

صدای جرینگ...

صدای تو کشیدن نفس...

صدای بیرون دادن نفس...

دود... دووود... دوووووود...

چیزنوشت: به این سایه که به جای من داره مینویسه... بگو خط بزنه اسمم ـو از قصه...


نوشته شده در سه شنبه 3 اردیبهشت 1392 ساعت 04:29 ب.ظ توسط آرمان نظرات | |
یک نخ آرامش دود می کنم؛

به یاد ناآرامی هایی که از سر و کول دیروزم بالا رفته

اند!

یک نخ تنهایی، به یاد تمام دل مشغولیهایم..

یک نخ سکوت، به یاد

حرفهایی که همیشه قورت داده ام،

یک نخ بغض ، به یاد تمام اشکهای نریخته..

… کمی زمان لطفا!!!

… … … به اندازه یک نخ دیگر؛

به اندازه

قدمهای کوتاه عقربه.

یک نخ بیشتر تا مرگ این پاکت نمانده…

نوشته شده در دوشنبه 2 اردیبهشت 1392 ساعت 06:10 ب.ظ توسط آرمان نظرات | |
کنجِ اتاق دراز کشیده و به آینده فکر می کنم، هر از چندگاهی هم تنگِ ماهیِ قرمزم را از روی شکمم برداشته و ماهی نیمه جان درونِ تنگ را برانداز کرده و تنگ را به زمین می گذارم و بعد بلند می شوم و دور خیز می کنم و با تمام قدرت
، با صورت خودم رو به کنج دیوارِ اتاقم می کوبانم! راستش من هربار که این کار را انجام می دهم حسابی دردم می گیرد و بعد برای اینکه حواسِ خودم را پرت کنم، تنگ را برداشته و به کنج آشپزخانه می روم تا قهوه ای برای خودم و ماهی قرمز بریزم که یادم برود جایی ام درد می کند! 
لب تاپ را باز می کنم، تنگِ ماهی را جلویش می گذارم تا ماهی هم مثل من برای لحظه ای هم که شده از این دنیای حال بهم زن واقعی فرار کرده به دنیای تهوع آورِ مجازی پناه ببرد و فیسبوکش را چک کند؛ چه می دانم، درخواست دوستی از کوسه ماهی ها را اکسپت کند و یا مسیج های تهدید آمیز و ناامید کننده ای را از بچه گربه های خوشگلی بخواند و البته به اشپل چپش هم حساب نکند... بعد فنجان قهوه ام را بر می دارم می روم کنج همان دیوار، می نشینم روبروی تنگ ماهی، پشت به لب تاپ و به عمق تنهایی ماهی کوچکم فکر می کنم، به اینکه هیچ کس نمی بیند چشمش ورم کرده، به اینکه کسی زخم های تنش را نمی بیند، به اینکه تنگش را یک آدم عوضی مثل من پر از قهوه کرده، اما انجمن حمایت از حیوانات، هیچ وقت ماهی ها را جدی حساب نکرده...
می دانید، من خیلی عوضی هستم،همین یک دانه ماهی را دارم اما برای همین یک عدد ماهی هم هیچ کار مثبتی انجام ندادم، خوشحالش نکردم،تا به حال استخر و دریا نبردمش،کرم به خوردش ندادم، جفت برایش پیدا نکردم و خوشبختش هم که... پَستم دیگر، پَست، رذلم و عوضی و متعجب از اینکه چرا باوجود اینکه خودم مدام به کَس وناکَس اعترافِ به این شخصیتِ کثیفم را دارم، باز پشتِ سرم حرف می زنند و سعی می کنند کسی که خود به خود خراب است را به عنوان کشفیات شخصی خودشان به همدیگر خراب نشان دهند... موجوادات احمقِ عجیبی در دنیایم وجود دارند، رفقای عجیب، ماهی عجیب، اتاق عجیب، قهوه عجیب،فنجان عجیب؛ نت های عجیب
فنجان را بر میدارم که سَر بکشم، خدا را شناور روی قهوه ام می بینم؛ بلند می شوم و باز به کنج آشپزخانه میروم، قهوه را در سینک ظرفشویی خالی کرده و فنجان را از پنجره بیرون می اندازم... من هر وقت قهوه نمی خورم بی خواب می شوم و تقریبا هر شب تا صبح بی خوابم، ماهی قرمزم اما هرشب قهوه ی درون تنگش را سر می کشد، پشت لب تاپ خوابش برده و تا صبح هم آرام می خوابد و رویای استخر و دریا می بیند.
تنگِ ماهی را آرام بر می دارم و می گذارم زیر پتو، خودم پشت لب تاپ می نشینم و روی صفحه ی فیسبوکم می نویسم که: 
"من دلایل قاطعی علیه خود پیدا کردم"
می نویسم تا همه بخوانند و خوشحال شوند! این درست که هیچ وقت مردم برایم مهم نبودند اما خوشحال دیدنِ همین مردم حداقل هزار بار به دیدن چهره های درهم ناشی از شنیدن خبر موفقیت و آرامشم می ارزد! بلند می شوم به حمام می روم،فایده ای ندارد، دستشویی هم جدیدا آرامم نمی کند و باز از روی ناچاری و عادت، پناه می آورم به همان دنیای مجازی لعنتی در سه ترین ساعت شب! 
ویزیبل آن می شوم، به خاطر میاورم حوصله کسی را ندارم، فورا اینویزیبل می شوم؛ بعد تو چراغت را روشن می کنی و خاموش! یک دقیقه بعد من چراغم را روشن خاموش می کنم که بدانی هستم... دقیقه ها و ثانیه ها با حسرت و استرس به آی دی تو خیره می شوم؛ تو اما چیزی نمی گویی! بعد دوباره چراغت را روشن می کنی و دیگر خاموش نمی کنی و من هم همین کار راتکرارمی کنم. سی دقیقه به آی دیت خیره می شوم که چیزی بگویی...45 دقیقه،46،47،48... هیچ نمی گویی، نه ازحال و روزت و نه از آینده ی من! 
با احساس حسرت و سرخوردگی تمام، گوشی ام را دستم می گیرم و دَمَر روی زمین، پتو را روی سرم می کشم و می خوابم تا اگر زنگ زدی یا چه می دانم مسیج دادی متوجه اش شوم. 1ساعت و دوازده دقیقه هم به گوشی خیره می شوم، اما هرگز از تو خبری نمی شود...
صبح که بیدار شدم دیدم 11تا Miss Call دارم
که هر 11تایش تو بودی و 1مسیج که در آن نوشتی فردا میای و ماهی قرمزم را هم با خود می بری؛ با او قرار نوشیدن قهوه داری...
حالا یک تُف حواله جفتتان کنم؟!

نوشته شده در دوشنبه 2 اردیبهشت 1392 ساعت 05:54 ب.ظ توسط آرمان نظرات | |
چمدونم پر غربت

پر عکس هایی که تارن

پر تقویم های کهنه

که 4شنبه ندارن

روی پرده گذشته ام

پختک سرخ یه پنجست

دیگه هر بستر خوابی تخته بند یه شکنجست


نوشته شده در شنبه 31 فروردین 1392 ساعت 12:57 ب.ظ توسط آرمان نظرات | |
من برای از دست دادن تو هیچ دلیلی ندارم، تو برای نخواستن من هزارتا دلیل داری

یکی از ما بالاخره زورش به اونیکی می رسه

!تو، همیشه زورت به من می رسه

خوب چشماتو باز کن؛

اینجا نه برفی داره که از اون بالا بیاد، نه بارونی که واسه همدردی با چشمان من نیاد

!اینجا درد، از ریشه ی تنه ی بی جون من از شب تا صبح بالا میاد

اینجا فقط بعضی وقت ها، بعضی ها سرماتو می خورن

یه عده، عده ی مارو به تُ.خ.مشون گرفتن و خیلی وقت ها

...همیشه روی اعصابمون سُر می خورن

اینجا رفاقت یه سوء تفاهمه، همه حتی خودِ منو نگاه کن؛

.همه دارن گُه می خورن

...چندش آوره

حال همه رو بهم می زنه

چه دلیلی هست واسه رفتن؟

چه دلیلی هست واسه موندن؟

نه می شه رفت

.نه می شه موند


نوشته شده در شنبه 31 فروردین 1392 ساعت 12:21 ق.ظ توسط آرمان نظرات | |
هیچ انتظاری از کسی ندارم

این نشانه قدرت من نیست

مسئله خستگی از اعتمادی های شکسته است

نوشته شده در جمعه 30 فروردین 1392 ساعت 11:50 ب.ظ توسط آرمان نظرات | |

نوشته شده در جمعه 30 فروردین 1392 ساعت 01:24 ب.ظ توسط آرمان نظرات | |

پیچك دات نت قالب جدید وبلاگ