تبلیغات
سفی - این روزا


سفی

اما این قصه
لبات و بهم میدوزه
از اون پدرا که میبینیشون دلت میسوزه
دست یه بچه رو گرفته ، آروم راه میره
اطراف و میبینه و از خجالت آروم داغ میشه
همینطور که درگیر آبرو و جیب خالیست
بچه به یه گوشه خیره میشه ، وامیسه
میگه بابا حالا که دستم و گرفتی میبری
من که بچه ی خوبیم یه دونه بستنی میخری ؟
پدر آرزو میکنه که سریع بمیره
حاضره جونش و بده و یه بستنی بگیره
میگه عزیزم اونجا که صفه ، اصلا نیست هیچی
اونا دیوونن،هوا سرده تو مریض میشی
بیا بریم خونه مامان منتظره ها
ناراحت میشه اگه نرسیم واسه شام ...




نوشته شده در چهارشنبه 23 اسفند 1391 ساعت 05:14 ب.ظ توسط آرمان نظرات | |

پیچك دات نت قالب جدید وبلاگ