تبلیغات
سفی - ماهی قرمز من


سفی

کنجِ اتاق دراز کشیده و به آینده فکر می کنم، هر از چندگاهی هم تنگِ ماهیِ قرمزم را از روی شکمم برداشته و ماهی نیمه جان درونِ تنگ را برانداز کرده و تنگ را به زمین می گذارم و بعد بلند می شوم و دور خیز می کنم و با تمام قدرت
، با صورت خودم رو به کنج دیوارِ اتاقم می کوبانم! راستش من هربار که این کار را انجام می دهم حسابی دردم می گیرد و بعد برای اینکه حواسِ خودم را پرت کنم، تنگ را برداشته و به کنج آشپزخانه می روم تا قهوه ای برای خودم و ماهی قرمز بریزم که یادم برود جایی ام درد می کند! 
لب تاپ را باز می کنم، تنگِ ماهی را جلویش می گذارم تا ماهی هم مثل من برای لحظه ای هم که شده از این دنیای حال بهم زن واقعی فرار کرده به دنیای تهوع آورِ مجازی پناه ببرد و فیسبوکش را چک کند؛ چه می دانم، درخواست دوستی از کوسه ماهی ها را اکسپت کند و یا مسیج های تهدید آمیز و ناامید کننده ای را از بچه گربه های خوشگلی بخواند و البته به اشپل چپش هم حساب نکند... بعد فنجان قهوه ام را بر می دارم می روم کنج همان دیوار، می نشینم روبروی تنگ ماهی، پشت به لب تاپ و به عمق تنهایی ماهی کوچکم فکر می کنم، به اینکه هیچ کس نمی بیند چشمش ورم کرده، به اینکه کسی زخم های تنش را نمی بیند، به اینکه تنگش را یک آدم عوضی مثل من پر از قهوه کرده، اما انجمن حمایت از حیوانات، هیچ وقت ماهی ها را جدی حساب نکرده...
می دانید، من خیلی عوضی هستم،همین یک دانه ماهی را دارم اما برای همین یک عدد ماهی هم هیچ کار مثبتی انجام ندادم، خوشحالش نکردم،تا به حال استخر و دریا نبردمش،کرم به خوردش ندادم، جفت برایش پیدا نکردم و خوشبختش هم که... پَستم دیگر، پَست، رذلم و عوضی و متعجب از اینکه چرا باوجود اینکه خودم مدام به کَس وناکَس اعترافِ به این شخصیتِ کثیفم را دارم، باز پشتِ سرم حرف می زنند و سعی می کنند کسی که خود به خود خراب است را به عنوان کشفیات شخصی خودشان به همدیگر خراب نشان دهند... موجوادات احمقِ عجیبی در دنیایم وجود دارند، رفقای عجیب، ماهی عجیب، اتاق عجیب، قهوه عجیب،فنجان عجیب؛ نت های عجیب
فنجان را بر میدارم که سَر بکشم، خدا را شناور روی قهوه ام می بینم؛ بلند می شوم و باز به کنج آشپزخانه میروم، قهوه را در سینک ظرفشویی خالی کرده و فنجان را از پنجره بیرون می اندازم... من هر وقت قهوه نمی خورم بی خواب می شوم و تقریبا هر شب تا صبح بی خوابم، ماهی قرمزم اما هرشب قهوه ی درون تنگش را سر می کشد، پشت لب تاپ خوابش برده و تا صبح هم آرام می خوابد و رویای استخر و دریا می بیند.
تنگِ ماهی را آرام بر می دارم و می گذارم زیر پتو، خودم پشت لب تاپ می نشینم و روی صفحه ی فیسبوکم می نویسم که: 
"من دلایل قاطعی علیه خود پیدا کردم"
می نویسم تا همه بخوانند و خوشحال شوند! این درست که هیچ وقت مردم برایم مهم نبودند اما خوشحال دیدنِ همین مردم حداقل هزار بار به دیدن چهره های درهم ناشی از شنیدن خبر موفقیت و آرامشم می ارزد! بلند می شوم به حمام می روم،فایده ای ندارد، دستشویی هم جدیدا آرامم نمی کند و باز از روی ناچاری و عادت، پناه می آورم به همان دنیای مجازی لعنتی در سه ترین ساعت شب! 
ویزیبل آن می شوم، به خاطر میاورم حوصله کسی را ندارم، فورا اینویزیبل می شوم؛ بعد تو چراغت را روشن می کنی و خاموش! یک دقیقه بعد من چراغم را روشن خاموش می کنم که بدانی هستم... دقیقه ها و ثانیه ها با حسرت و استرس به آی دی تو خیره می شوم؛ تو اما چیزی نمی گویی! بعد دوباره چراغت را روشن می کنی و دیگر خاموش نمی کنی و من هم همین کار راتکرارمی کنم. سی دقیقه به آی دیت خیره می شوم که چیزی بگویی...45 دقیقه،46،47،48... هیچ نمی گویی، نه ازحال و روزت و نه از آینده ی من! 
با احساس حسرت و سرخوردگی تمام، گوشی ام را دستم می گیرم و دَمَر روی زمین، پتو را روی سرم می کشم و می خوابم تا اگر زنگ زدی یا چه می دانم مسیج دادی متوجه اش شوم. 1ساعت و دوازده دقیقه هم به گوشی خیره می شوم، اما هرگز از تو خبری نمی شود...
صبح که بیدار شدم دیدم 11تا Miss Call دارم
که هر 11تایش تو بودی و 1مسیج که در آن نوشتی فردا میای و ماهی قرمزم را هم با خود می بری؛ با او قرار نوشیدن قهوه داری...
حالا یک تُف حواله جفتتان کنم؟!

نوشته شده در دوشنبه 2 اردیبهشت 1392 ساعت 05:54 ب.ظ توسط آرمان نظرات | |

پیچك دات نت قالب جدید وبلاگ